|
بندزَن
آنقدر... آنقدر بلندی که دستم نمیرسد از جیبهایت ترانه بردارم . آنقدر دوری که نمیدانم برای دیدنت چند حادثه بمیرم . آنقدر پیدائی که نمیدانم در خواب کدام ستاره قطبی گم ات کرده ام . با این همه حرف نیامدنت که می شود باران را ورق میزنم که بیائي ...
مثل هیچکس باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم ، نسیم بوی تو در مشامم پیچید و چشمان زیبایت تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت و دستان گرمت درهای جدایی را درهم کوبید و صد واژه ی پر مهر از لبانت جاری شد تو مثل هیچکس ، خندان بودی تو مثل هیچکس ، اما مثل همیشه زیبا بودی . و باز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان را می پیمودیم و مثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود ! نمی دانم می شود که ما همیشه در کنار هم باشیم و تو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی . و مرا اسیر نگاه جادویی ات کنی و یار همیشگی من باشی . پ.ن۲:قالب رو هم عوض کردم . چطوره ؟
دلم گرفته از تو ، که دیگر شما هم نیستی دلم گرفته؛ دوست دارم
|
About![]()
من در جهان شعر
Home
|