تبليغاتX
.: سرزمین هیچکس :.

.: سرزمین هیچکس :.

جاده اي كه از " تو " خالي باشد ، دره است !...

 

بندزَن



سالها پيش كه كودك بودم

سر هر كوچه كسي بود كه چيني ها را
بند ميزد ، به عشق ...
 
و من آن روز به خود مي گفتم آخر اين هم شد كار؟

ولي امروز كه ديگر خبري از او نيست؛

نقش يك دل كه به روي چيني اش
تركي دارد و من

در به در و كوی به كوی
پي بند زن مي گردم...


+نوشته شده در جمعه 12 مهر1387ساعت2:46توسط باران | |


 

آنقدر...

 

 

آنقدر بلندی 

که دستم نمیرسد

از جیبهایت ترانه بردارم .

آنقدر دوری 

که نمیدانم

برای دیدنت

چند حادثه بمیرم .

آنقدر پیدائی

که نمیدانم

در خواب کدام ستاره قطبی

گم ات کرده ام .

با این همه 

حرف نیامدنت که می شود

باران را

ورق میزنم 

که بیائي ...

+نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت14:50توسط باران | |

 

مثل هیچکس

 

 

باز دیشب چشمانم را که بر هم گذاشتم ،

نسیم بوی تو در مشامم پیچید و چشمان زیبایت

تابلوی نگاه را بر دیوار دلم آویخت و دستان گرمت

درهای جدایی را درهم کوبید و صد واژه ی پر مهر

 از لبانت جاری شد


تو مثل هیچکس ، مهربان بودی

تو مثل هیچکس ، خندان بودی

تو مثل هیچکس ، اما مثل همیشه زیبا بودی .


من و تو باز هم دستانمان در دست هم بود

و باز هم با گام های بلندمان سنگ فرش های خیابان را

می پیمودیم و مثل همیشه مقصدمان نامعلوم بود !

 
نمی دانم !!؟ ...

نمی دانم می شود که ما

همیشه در کنار هم باشیم

و تو با وجود گرمت به کالبد یخ زده ام گرما ببخشی .

و مرا اسیر نگاه جادویی ات کنی

 و یار همیشگی من باشی .

 
ای کاش هیچ وقت این شب به صبح نرسد
.

پ.ن۱: میخوام از این به بعد پای مطالب یه عکس هم بذارم. خوبه؟

پ.ن۲:قالب رو هم عوض کردم . چطوره ؟


+نوشته شده در شنبه 26 مرداد1387ساعت3:41توسط باران | |

 

دلم گرفته

 

 

از تو ، که دیگر شما هم نیستی
از این واژگان
که چه خیس ، چه خشک
مانند مورچگان روی خطوطِ بی قرار دویدن
صف می کشند و تیر باران .

دلم گرفته؛
از هر چه تصویر جهان در چشمانت که خط خطی ست
دوست دارم
با " دوستت دارم "
سخیف ترین انشا را بنویسم و به تعداد نفر ها تکثیر کنم...

دوست دارم
از تمام سر بالائی ها سقوط کنم و
از همه ی سرازیری ها صعود .
نه!
این حادثه دل به پایان نمی دهد
بویِ تو در تویِ دهلیزهای قدیمی و
عطشی بی انتها .
سیرم از هر چه سراب و سرود آب
آبی که ابر و ابروی تو را می نوشد
چونان عابری که عبایش را دریده
برهنه بر جاده ی رسوائی اش
رد انگشتانش را حک می کند ...

کوزه ام را می شکنم
تا آب بداند
قدر تشنگی ام نمی شود .

+نوشته شده در چهارشنبه 19 تیر1387ساعت14:43توسط باران | |